اطلاعیه !
فرم عضویت در باشگاه مخاطبان





امیل لاسک و کانت‌گرایی
بخش یکم - امیل لاسک کیست؟


۲۷ مرداد ۱۴۰۲   697  1  0 گروه مطالعات علوم دقیقه
علاقۀ فلسفی متون لاسک از تلاش آن برای ایجاد سازش میان اصول کانت‌گرایی با آخرین توسعه‌ها در تاریخ، منطق و روانشناسی بود. چونان ویندلباند و ریکرت، لاسک عمیقا نگران این واقعیت بود که اصول کانت ظاهرا با وضع تاریخ در مقام علم، پدیدار قصدیت در اندیشۀ برنتانو یا ویژگی عینی صدق که مورد تاکید هوسرل بود، سازگاری نداشت. ظاهرا معلوم شده بود که تاریخ، قصدیت و صدق منطقی عرصه‌هایی هستند کاملا تازه که خیال کانتی هیچ رویایی از آن‌ها نپرورده بود. هدف اصلی لاسک تصرف آن‌ها از برای فلسفۀ نقدی کانت بود. اما آیا لاسک بدون نقض اصول کانتی، می‌توانست به این اهداف دست یابد؟

از آنجا که توافق بنیادین با تلقی دینا امونت[1] در مورد نظریۀ حکم لاسک دارم، نکاتی که می‌آورم بیشتر تکمله‌ای است بر مقالۀ ایشان و در مقام نقد آن مقاله ابراز نشده است. ابتدا بر آنم تا لاسک را معرفی کنم؛ او هنوز چهره‌ای مبهم است به‌ویژه در جهان انگلیسی‌زبان. از این رو بر آن هستم تصویری وسیع‌تر از لاسک مطرح کنم. و جنبه‌هایی از تفکر او را که در تفکر فلسفی عموماً حیاتی‌تر هستند، ارائه نمایم. به هر رو در مطلب هست که مایل هستم متفاوت از امونت بیاندیشم: ظاهراً وی لاسک را به‌رغم همۀ نوآوری‌هایش هنوز پیرو کانت می‌شمرد. اما به‌گمان من بسیاری از این نوآوری‌ها لاسک را تنها در حد لفظ پیرو کانت نگه می‌دارد. ریشۀ این اختلاف پرسشی جذاب است که ارزش مباحثاتی چند را دارد: آیا امیل لاسک پخته، هنوز کانتی بود؟

به‌راستی امیل لاسک که بود؟ او در کنار ویندلباند و ریکرت یکی از سه رسولی [تریوم ویراته[2]، هیئت سه‌نفره در روم باستان که حافظ قدرت بودند] بود که هایدلبرگ و جنوب غربی آلمان را به‌سوی نوکانت‌گرایی رهنمون شدند. در آن روزگار لاسک پیش‌قراول این جنبش بود. مردی جوان با جبینی مشعشع که آن نگرش را به مقامی تازه و پرنشاط نائل نمود. و اگر امروز او را کمتر از ویندلباند و ریکرت می‌شناسیم، نه از سر دشواری نوشته‌هایش بل به سبب مرگ زودهنگام و ناکامانۀ اوست. مرگی که بر او در اوج فرود آمد. ویندلباند، ریکرت، هیدگر، لوکاچ، هوسرل و وبر همگی مرگ لاسک را ثلمه‌ای عظیم بر پیکرۀ فلسفۀ آلمان تلقی نمودند.

لاسک در 25 سپتامبر 1875 به دنیا آمد. محیط و شرایط جوانی او چندان روشن نیست. برخی منابع می‌گویند در وین رشد یافته، برخی دیگر او را برخاسته از براندنبورگ می‌شمرند. ریکرت که او را بهتر از هر کسی می‌شناخت، معترف بود که جز اندکی از جوانی او نمی‌داند. می‌دانیم که لاسک یهودی بود گرچه زندگی و عقایدش به‌کلی سکولار به نظر می‌رسند. از هر کجا که آمده بود، کارش وقتی آغاز شد که در 19سالگی برای تحصیل به فرایبورگ آمد. زود به فلسفه کشیده شد و رسالۀ دکتری‌اش را دربارۀ فیخته و تحت اشراف ریکرت به قلم درآورد. در 1905 به هایدلبرگ رفت تا رسالۀ استادی‌اش را با عنوان «هگل و روشنگری»[3] ایراد نمود.

استعدادش طوری بود که در 1910 یکی از دو کرسی استادی فلسفه در هایدلبرگ به او پیشنهاد شد. لاسک به‌وضوح یکی از شهیرترین و مؤثرترین معلمان بود، وگرچه دشواری فلسفه‌اش نهایتاً برخی دانشجویان را ترساند، سرانجام توانست قلیلی پیروان مختص به خود را داشته باشد. از این میان، یکی هم دانشجویش اویگن هریگل[4] بود که نوشته های لاسک را پس از مرگ او ویراسته نمود.

همۀ کسانی که شخصیت لاسک را توصیف کرده‌اند که تاکید کرده‌اند که از جهانی دیگر بود و نیز اینکه تعلق خاطر مطلقی به فلسفه داشت. نیز به تنهایی او اشاره می‌کنند – او هیچگاه ازدواج نکرد- و نیز به عدم اعتماد به نفس آزاردهندۀ او. لاسک به خاطر شوخ‌طبعی‌اش هم مشهور بود. یک نمونۀ آن چنین است: او می‌گفت بهترین توضیح دربارۀ گرایش فزایندۀ جایگزین‌کردن فیلسوفان با روانشناسان در موقعیت‌های دانشگاهی در عنوان کتابی که کانت در دوره‌های اولیه نوشته است آمده: تلاش برای معرفی مفهوم مقادیر منفی در خرد جهان[5]

معلوم است که از سر مرگ زودهنگام وی آثار لاسک کم‌اند. نسخۀ ویراستۀ هریگل که تقریبا کامل است مشتمل بر سه مجلد باریک است. لاسک دو اثر دارد: کتابی که در 1911 نوشت: منطق فلسفه یا آموزه مقولات[6] و در 1912 آموزه حکم[7]. هر دو بیش از اندازه مشکل‌اند و نه فقط در جوهرۀ خود بلکه در سبک هم. جامعیت تام این آثار، مخاطب خود را دارای فرهنگ فلسفی عمیق فرض کرده است: دانش‌آموختۀ تام ویندلباند، ریکرت، برنتانو و هوسرل. بهترین معرف افکار لاسک سخنرانی متأخر خودش است با عنوان درباره نظام منطق[8] جایی که او خطاب به دانشجویانش برخی مسائل بنیادینش را با عباراتی سرراست توضیح می‌دهد و راه‌حل آن‌ها را بیان می‌کند. علاوه بر این نوشته‌ها باید از «فلسفۀ حق»[9] لاسک نام برد که نوشتار سخنرانی استادی[10] وی در 1905 است که بیانی سلیس از فلسفه نوکانتی در فلسفۀ حقوق است. این تنها نوشتۀ لاسک است که ترجمه شده است.

سوای نوشته‌هایش، یک جنبۀ مهم میراث لاسک، تأثیرش بر دیگران است. لاسک در هیدگر جوان تأثیری حیاتی داشت. نه فقط در جوهرۀ کارش بلکه سبک تفکر او. ریکرت که استاد راهنمای رسالۀ دکتری هم هیدگر و هم لاسک است، در آخرین گزارشش دربارۀ رسالۀ استادی هیدگر اشاره می‌کند: «چه‌بسا او بسیار بیشتر از آنچه گمان می‌کند در جهت‌گیری فلسفی‌اش و نیز به همان اندازه در اصطلاحاتش تحت‌تاثیر نوشته‌های لاسک است». لاسک بر ماکس وبر هم تأثیری مهم داشت. شایسته است ذکر شود که پل هانیگیشایم[11] در خاطره‌گویی‌های دل‌انگیزش در حلقۀ وبر در هایدلبرگ به ما می‌گفت: «لاسک احتمالا نزدیک‌ترین فیلسوف به وبر در میان فلاسفۀ معاصر او بود». نهایتا در میان نزدیک‌ترین دوستان لاسک در هیدلبرگ یکی هم جورج لوکاچ بود که «زیبایی‌شناسی» متقدم او نشان می‌دهد دین عظیمی به لاسک دارد. لوکاچ این دین را با نوشتن تلخیصی از تفکر لاسک برای مجلۀ مطالعات کانت[12] جبران نمود.

وقتی جنگ در 1914 آغاز شد، لاسک بلافاصله داوطلب شد و چون استاد دانشگاه هیدلبرگ بود، به‌عنوان «شخص ضروری در پشت جبهه» تلقی می‌شد و اجباری نبود به خط مقدم برود. ولی از سر وجدان آرمان‌خواهانه معتقد بود که موظف است به کشورش خدمت کند. او در مقام سرجوخه به گالیسیا در جبهۀ شرق فرستاده شد. با نزدیک‌بینی شدید و بنیۀ ضعیف لاسک، خیلی زود فهمید که سرباز خوبی نیست؛ به‌رغم این تاکید داشت که در خط مقدم بماند. در یکی از آخرین نامه‌هایش به ریکرت می‌نویسد: من برای سربازی به دنیا نیامده‌ام و نمی‌توانم به خوبی خدمت کنم اما می‌خواهم آنجا باشم. تنها چیزی که برای من مهم است این است که به‌نحوی در توپخانه کمک کنم». طبق گزارش ماریان وبر چون لاسک نزدیک‌بین بود، توان تیراندازی نداشت و لذا به خطوط عقب فرستاده شد با اینهمه از خلال یک تهاجم در می 1915 مورد اصابت گلوله قرار گرفت و بلافاصله کشته شد.

دربارۀ شخص لاسک سخن بسیار گفتیم اما فلسفۀ او چه؟ چرا باید امیل لاسک بخوانیم؟ دلایل تاریخی خوبی برای خواندن لاسک هست، مخصوصا برای آنکه تأثیرش بر هیدگر، وبر و لوکاچ را دریابیم. اما از این مهم‌تر دلایل فلسفی خوبی هم وجود دارد. علاقۀ فلسفی متون لاسک از تلاش آن برای ایجاد سازش میان اصول کانت‌گرایی با آخرین توسعه‌ها در تاریخ، منطق و روانشناسی بود. چونان ویندلباند و ریکرت، لاسک عمیقا نگران این واقعیت بود که اصول کانت ظاهرا با وضع تاریخ در مقام علم، پدیدار قصدیت در اندیشۀ برنتانو یا ویژگی عینی صدق که مورد تاکید هوسرل بود، سازگاری نداشت. ظاهرا معلوم شده بود که تاریخ، قصدیت و صدق منطقی عرصه‌هایی هستند کاملا تازه که خیال کانتی هیچ رویایی از آن‌ها نپرورده بود. هدف اصلی لاسک تصرف آن‌ها از برای فلسفۀ نقدی کانت بود. اما درست بر اثر همین توجه بود که پرسش بحرانی سر بر می‌آورد: آیا لاسک بدون نقض اصول کانتی، می‌توانست به این اهداف دست یابد؟


پانوشت

  1. ^ Dina Emundt
  2. ^ triumvirate
  3. ^ Hegel und Aufklärung
  4. ^ Eugen Herrigel
  5. ^ Versuch den Begriff der negativen Größen in die Weltweisheit einzuführen
  6. ^ Logik der Philosophie oder die Kategorienlehre
  7. ^ Lehre vom Urteil
  8. ^ Zum System der Logik
  9. ^ Rechtsphilosophie
  10. ^ Habilitationsschrift
  11. ^ Paul Honigsheim
  12. ^ Kant-Studien
نوکانت‌گرایی امیل لاسک هیدگر
دیدگاهتان را بنویسید
نام

ایمیل

متن پیام ارسـال دیدگـاه
سرمقاله
اسرائیل و کابوس استقلال منطقه
آیا اردن، می‌تواند گام بعدی محور مقاومت برای تشکیل سازمان‌های ملی مستقل در منطقه باشد؟
محمدحسین تسخیری   
ایران تلاش برای شکل‌گیری سازمان‌های ملیِ باشخصیت را علی‌رغم تمام دشواری‌ها و ریسک‌هایش به عنوان راه نجات تمام کشورهای منطقه در پیش گرفته است. هر جبهۀ جدیدی که گشوده می‌شود، هر هسته جدیدی از مقاومت که در کشوری جدید، سربرمی‌آورد، تنها و تنها در این لحظه، یعنی لحظه‌ای که تبدیل به یک تشکیلات سازمان‌یافته و مسئولیت‌پذیر می‌شود، می‌تواند نویدبخش تولد یک ملت باشد و آن را نمایندگی کند.


سرمقاله
نام من، هیچ‌کس
جغرافیای مقاومت در محاصره افتاده است
اباصالح تقی‌زاده طبری   
پول هنگفت انباشته در این کشورها به همراه سیاست مسالمت‌جوی دیکته‌شده، همۀ آن چیزی است که امکان رویاپردازی‌های توسعه را فراهم کرده و البته کار را برای کشوری چون ایران بسیار سخت نموده است؛ تصویر پاکیزۀ توسعه در این جغرافیا، در تقابل شدیدی با سیاست مقاومت از طرفی و در ادامۀ آن اقتصاد سیاسی تولیدی جمهوری اسلامی ایران است. جمهوری اسلامی که پس از انقلاب، جبهه‌ای تازه در منطقۀ آسیای غربی باز کرد و کشورهای حاشیۀ خلیج فارس را در طرف کشورهای مرتجع و وابسته نشاند و خود داعیه‌دار استقلال و مبارزه با نیروهای غیرملی شد، حالا با چهره‌ای جدید از این کشورها روبه‌رو شده است. آن‌ها با شما نمی‌جنگند؛ می‌خواهند همکاری کنند؛ گویا از شما خواسته‌اند که نگاه تنگ‌نظرانۀ ژئوپلیتیک را به کناری نهید و جهان وسیع پر از فرصت را ببینید


سرمقاله
جغرافیای ضعیف
سیاست همسایگی نمی‌تواند صرفا پیگیری منافع باشد
علیرضا شفاه   
چین قطعا باید در اولویت بالای همکاری‌های اقتصادی ایران قرار بگیرد اما نمی‌‌تواند سیاست همسایگی دولت آقای رئیسی را تضمین کند. چین کشوری آرام است و اقتصادی جهانی دارد. اقتضای سیاست خارجی چین این است که از جنگ‌های نیابتی ایران و عربستان جلوگیری کند اما اگر بنا باشد ثبات اقتصادی جامعۀ ایران منجر به قدرت‌نمایی‌ها و تنش‌های تازه‌ای در منطقه شود، قطعا چین ضامن فعالیت‌های اقتصادی‌ای نمی‌شود که به چنان نتیجه‌ای منجر شود. در ذیل همین محاسبه است که چین ذیل مزایایی که به این منطقه می‌بخشد مراقبت می‌کند که روی زمین لغزنده و پرفتنۀ آن پیراهن‌آلوده نشود. آیا ما می‌توانیم خودمان را به‌عنوان برندۀ مطلق منطقه معرفی کنیم و همۀ امنیت آن را تضمین نماییم؟





موسسه علم و سیاست اشراق
شماره تماس : 77136607-021


عضویت در باشگاه مخاطبین

اینکه چیزها از نام و تصویر خود سوا می‌افتند، زندگی را پر از هیاهو کرده است و این هیاهو با این عهد مدرسه که «هر چیزی خودش است» و خیانت نمی‌ورزد، نمی‌خواند. مدرسه آرام است و این آرامش بخشی از عهد و ادعای مدرسه است. هیاهو در مدرسه به معنای ناتوانی مدرسه در نامگذاری چیزها است؛ به این معناست که چیزها می‌خواهند از آنچه هستند فرا بروند. آنجا که می‌توان دانست از هر چیز چه انتظاری می‌توان داشت، دعوا و هیاهویی نیست، نظم حاکم است و هر چیز بر جای خویش است. اما اگر هرچیز حقیقتاً بر جای خود بود و از آنچه هست تخطی نداشت، دیگر چه نیازی به مدرسه بود؟ اگر خیانتی ممکن نبود مدرسه می‌خواست چه چیزی را بر عهده بگیرد. اگر حقیقت نامی دارد، از آن روست که امکان ناراستی در جهان هست. نام چنانکه گفتیم خود عهد است و عهد نگه داشت است و نگه داشت آنجا معنا دارد که چیزها از جای خود خارج شوند.

(تمام حقوق متعلق به موسسه علم و سیاست اشراق است)